تبليغاتX
یادم تو را فراموش...!
درنگی به نام زیستن

در که باز می شود
در به درت می شوم توی اتاق
پنجره سر از دیوار در می آورد
و با چشمی نیم باز
                         تو را دید میزند
 
سر روی زمین می گذاری
زمین،
         سر از روی من در می آورد
 
به روی پاشنه می چرخی
با سری به خیابان
 
چای، با کمی از تو که افتاده است توی فنجان
طعم عجیبی گرفته
                         می گیرد
 
می پاشمت به دیوار
دیوار، پا می شود
                      دست می شود
                                        پنجره را می بندد
                                                             و می نشیند با هم چای بنوشیم.
 
 
نوشته شده توسط سیحون در ساعت 14:19 | لینک  | 

در تاریک شب بهتان و دردی تلخ

می گریزم از ناله باد

به آن سو که نیاید

صدای ماتم و فریاد

ز شهری که در آن

مردمانش هیچ ندارند با من گوش

میگریزم تا به آنجا

که کو چک کلبه ای باشد

حریمی از برای درد

لیکن این درد نه از بیرون به من نازل

که اندوه قلبم

سوزش از آهی است

که مادر بر سر خالی سفره ی هیچ

می کند آواز.

نوشته شده توسط سیحون در ساعت 20:4 | لینک  | 

دلم گرفته. انگار هیچکس نمی خواد درک کنه که تو این چند روز چقدر بهم ریخته ام. تو این برف لعنتی-آره این اولین باره که ازش متنفرم- تو سرمای نحس همدان گیر کردم. چقدر این روزها دلم می خواد بنویسم، اما تو خوابگاه هر وقت مدادم رو روی کاغذ سفید میذارم به عمق بی انتهای این سفید یکدست خیره می شم و دستم بی حرکت می شه. به هر کی اس-ام-اس می دم که شاید ذره ای آروم بشم از جوابش، با امیدهای بی خود و حرف های دلخوش کنک سعی دارن تا از این حال بیرونم بیارن. اما انگار نمی فهمن که چقدر درمانده شدم. از همه دلخورم. از اینکه ...ولش کن...دارم غر می زنم. دلم تنگ شده برای "ناتا". تنها اونه که الان احساسم رو درک می کنه. با پدر که حرف می زنم ازم میخواد شاد و با انرژی باشم، اما نمی دونم چطور!؟

هر غروب تنها از خوابگاه می زنم بیرون. تو این شهر یخ زده پرسه می زنم و سیگارم تنها همدم تنهاییم می شه. کافه سرپاییه خوب اینجا هم که تو این چند روز برفی بسته بوده و حسرت یه اسپرسوی داغ رو به دلم گذاشته. تنها راه می رم، راه می رم...اونقدر می رم تا پاهام از سرما بی حس می شن، موهای صورتم مثل فیلمهای روسی از یخ سفید می شه. اونوقت بر می گردم به خوابگاه سرد و دلگیرم و چند ساعتی به حرفهای بچه های ساده دل و الکی خوش گوش میدم. همه که خوابیدن، چای و سیگارم رو بر میدارم و می رم تو اتاقک روی پشت بام. اگه واکمنم شارژ داشته باشه ساعتها به موزیک گوش میدم. خواب که فشار آورد می رم تو تخت و خسته گی زود بیهوش می شم.

دلم برای کافه۶۰ تنگ شده. برای حنیف و سامان. برای کتابخونه ی کوچیکش و صندلی های لهستانیش. برای دوستهای خوبی که اونجا پیدا کردم. دلم برای کافه روسا هم تنگ شده، برای کوروش و اسپرسوهای عالیش.

اینجا تنهام و منتظر و دلتنگی هام که گاهی شیرینن و گاهی تلخ...تلخ مثل یه فنجون اسپرسو.

 

نوشته شده توسط سیحون در ساعت 13:22 | لینک  | 

سلام...سلاااااااااااااااام بلاگ خوبم...دلم برات تنگ شده بود.

خیلی وقت که می خوام بنویسم ولی فرصتش رو نداشتم. شاید امشب بنویسم.

نوشته شده توسط سیحون در ساعت 20:7 | لینک  | 

فریاد زدم:

-آی مردم

         برخیزید.

نقاب های گنگ و خواب  آلود از چهره برکنید.

شما بخواب رفته گان

خوراک شبانه ی نومیدی

                             نام انسان بیهده بر دوش می کشید.

رها کنید انگاره های خیال و توهم را.

- صدایی نیامد-

-آی مردم

کافی است اینگونه دروغ

                               کافی است.

سکوت همیشه تان

                          مرگ تدریجی است.

چون است آگاهانه به کام نیستی رفتن؟

یا به واقع چنین است

که ندانسته خویشتن را گورهای موازی می کنید.

- باز هم صدایی نیامد-

-آی مردم

فریادم در حجم انبوه سکوتتان

                              راه به سیاهچاله های خفقان می برد.

نغمه های فراموش شده ی آزادی

در گنجه های هفت کلید

                              از برای کدامین روز

                                                    می پوسند؟

 

                                                                   ۸/۷/۸۶ ساعت۱۱ شب

                                                                  همدان-خوابگاه شریعتی

نوشته شده توسط سیحون در ساعت 0:17 | لینک  | 

چند روزيه كه تهرانم. از هفته‌ي پيش؛ دقيقا از سه‌شنبه شب گذشته. تازه انتخاب رشته كرده بودم كه راه افتاديم. تو راه جز رهايي ازيك تصادف مرگبار- كه من به مدد واكمن و چشمهاي بستم چيزي جز لحظه‌ي ايستادن ماشينمون چيزي نديدم و نشنيدم- موضوع قابل تعريف ديگه‌‌ي پيش نيامد.
حاصل چند روز تهران موندنم ساعات بطالت فراوان و 2 تئاتر يكي خوب ( لبخند باشكوه آقاي گيل/كار هادي مرزبان، نوشته‌ي اكبر رادي) و ديگري فوق العاده *( عشقه( به فتح عين و شين و كسر قاف = گياه پيچك)/ كار مشترك محمد رحمانيان و حبيب رضايي، نوشته‌ي محمد رحمانيان) و ديدار با چند دوست بوده.

ديشب افكار درهم ومغشوشم با هم به من حمله كردن و من بي دفاع خسته رو تا مي تونستن از چپ و راست له كردن. يه بغضي مدتيه كه تو گلوم جا خوش كرده و با نتركيدنش انگار پوزخند فرهاد گونه‌اي به من ميزنه ميگه جام خيلي خوبه. ديشب هم همراهم بود. در تمام مدت طولاني صحبت من و دوستم.- كه سعي مي كردم با اين كار بهش بي توجهي كنم اما نميشد- صحبتم ساعت پنج تموم شد و دوستم رفت كه بخوابه. منم سيگارم و برداشتم و پاورچين پاورچين رفتم از در بيرون و وارد مهتابيه رو پشت بوم شدم. هنوز خورشيد از پشت كوه بيرون نيومده بود. اما منظره‌اي ديدم كه تا به حال نديده بودم. همونطور كه به بالا ترين نقطه‌ي بام مي‌رفتم شفق صبحگاهي رو ديدم. بعد هم پخش نورهاي مداومي رو كه فصل مشترك كوه و آسمون رو براي لحظه‌اي روشن مي‌كرد. ساختموني بود كه كمي جلوي ديدم رو گرفته بود. براي بهتر ديدن اين منظره‌ي شگرف به لبه‌ي پشت بوم رفتم و كمي خم شدم. ازكم خوابي زياد اين چند شب پيش و بي خوابي شب گذشته سرم كمي گيج رفت و براي لحظه‌اي تعادلم رو از دست دادم. اما حواسم سر جاش بود و تونستم قبل از سقوط به خيابون روي پام بچرخم و هنوز زنده باشم.به همين ساده‌گي. بعد از رهايي از حماقت تلاشم خنده‌ام گرفت. اگر افتاده بودم هم فرقي به حالم نمي كرد جز اينكه... حالا يكم مرده بودم!


*راجع به اين نمايش در پست هاي بعدي مفصل مي نويسم...اگر كمي زنده باشم!
نوشته شده توسط سیحون در ساعت 23:59 | لینک  | 

فعلا فقط همینو بگم که جواب کنکورم اصلا خوب نشد. ۲۹۰۰۰ . حالم خوب نیست. باید کم کم با این قضیه کنار بیام.
نوشته شده توسط سیحون در ساعت 16:28 | لینک  | 

ديگه  از  اين  وضعيت  خسته  شدم. سردرد هاي چند  وقت  به چند وقت تبديل شده به هر روزه. سردرد هايي كه تا  تخليه‌ي محتويات  معده  ادامه  داره.  هر روز صبح هاي من  به  اين  منوال ميگذره  و  بعدش خسته‌گي و كوفته‌گي كه رو تنم مونده. منتظر نتيجه‌ي  كنكورم  و  به شدت احساس  تعليق مي كنم. تا جوابش نياد آروم نمي شم. اين محسن نامجو هم با ترنجش چه مي كنه با دل آدم.

 

 

            ..............................................................................................

 

 

 

           

 

 

امروز سالمرگ مردي است كه شعر را از اومي آموزم هنوز  و نام" شعر" همواره تداعي كننده‌ي نام اوست براي من. امروز سالمرگ شاملو است. بامداد هميشه. هر سال در اين روز حسرت  مي  خورده ‌ام كه چرا دست كم در مراسم سالگردش به كرج نمي روم و امسال هم نشد. بامداد براي من هنوز زنده  است زيرا كه اشعارش هميشه زنده اند. يادت گرامي اي شير آهن كوه مرد شعر ايران زمين.

           

کوچه
به دکتر مجيد حائري




دهليزي لاينقطع
 
  در ميان ِ دو ديوار،
و خلوتي
 
  که به‌سنگيني
چون پيري عصاکش
 
  از دهليز ِ سکوت
 
  مي‌گذرد.
و آن‌گاه
آفتاب
و سايه‌ئي منکسر،
نگران و
منکسر.

خانه‌ها
خانه‌خانه‌ها.
مردمي،
و فريادي از فراز:
ــ شهر ِ شطرنجي!
 
  شهر ِ شطرنجي!



دو ديوار
و دهليز ِ سکوت.
و آن‌گاه
 
  سايه‌ئي که از زوال ِ آفتاب دَم مي‌زند.

مردمي،
و فريادي از اعماق
ــ مُهره نيستيم!
 
  ما مُهره نيستيم!

نوشته شده توسط سیحون در ساعت 14:52 | لینک  | 

شب بود و سكوت بود و

همه تاريكي

و تنها من

       خود را  بر پهنه‌ي كوير

                                  يافته بودم.

پيش از آنكه خويشتن را

آواز دهم

         خود را يافته بودم.

و دريافتم كه تنهاي تنهايم.

 

ناگاه

    از دور

           تپه اي روشن

مرا مي خواند.

 

با خود گفتم،

در اين تاريك شب تنها

نه جاي سراب است.

 

از جاي خاستم

با نهيبي برخاسته از درد.

 

و خود را  

          دادم اميد

كه اين نور

نيست از آتش پرهاي آزادي

و تا تپه

        بي امان دويدم.

نوشته شده توسط سیحون در ساعت 23:58 | لینک  | 

کارت کنکورم رو گرفتم. پنج شنبه صبح کنکور ریاضی و بعد از ظهر هنر. احتمالا بعد از اون همه چیز رو شکل تست های ۴ جوابی می بینم. برای خودم آرزوی موفقیت می کنم. امیدوارم بعدش به آرامش برسم. اصلا حالم خوب نیست.
نوشته شده توسط سیحون در ساعت 10:20 | لینک  |